
کیک
18 اسفند 1401
گُل نرگس
18 اسفند 1401نهال کوچک
ما توی باغچهی خانهمان یک درخت داریم. یک روز بابابزرگم نَهال کوچکی را به خانه آوَرد. زمین را کند. نهال را توی چاله کاشت. به من گفت: «عزیزم، همیشه مواظبش باش. یکوقت نهالت تشنه نماند.»
من همیشه مواظبش بودم. نهالم بزرگ شد. اولش سه تا گلابی کوچولو داد، ولی بعد، هر سال میوههایش بیشتر شد.
حالا من هر سال که گلابیها را میچینم یا زیر سایهی درخت مینشینم، یاد بابابزرگ مهربانم میافتم.
من همیشه مواظبش بودم. نهالم بزرگ شد. اولش سه تا گلابی کوچولو داد، ولی بعد، هر سال میوههایش بیشتر شد.
حالا من هر سال که گلابیها را میچینم یا زیر سایهی درخت مینشینم، یاد بابابزرگ مهربانم میافتم.
گوش دادن به نسخه صوتی
نویسنده : مهری ماهوتی




